بی هدف
هنوز یک ساعته دیگه مونده که کارم تموم بشه و بدو بدو برم پشت ماشینم بشینم و طبق روال هرروزم تو آفتاب خودمو سریع برسونم خونه...از ساعت 1:30 به بعد اینجا خیلی سخت بهم میگذره...یادمه دانشگاهم که میرفتم سال 90 همش دوس داشتم زودتر برم خونه و فکرمیکردم تو خونه خبریه.
اکثر مواقع پشت فرمون که میشینم بغض میکنم و گریم میگیره که چرا باید زمستون و تابستون برم کار کنم و بعد برم تو خونه ای که کسی منتظرم نیست... یعنی همیشه دعا میکنم یکی بیاد که تایم کاریمون به هم بخوره و انگیزه بهم بده برا زندگی...همش خیالبافی میکنم که اگه شوهر داشتم عصرا باهم قلیون میچاقیدیم چایی دم میکردیم،میرفتیم خرید،مهمونی،فیلم میدیدیم، چالش میرفتیم و....کلی کارای دیگه که میشه دو نفره انجام داد.ولی زهی خیال باطل.من سالهاست تنهام و در نهایت باید با یه بیخیال گفتن،فکرمو جمعش کنمو خودمو قانع کنم که حتما خدا خاسته زجر نکشم و اینجوری شاید برام بهتره.شوهرخواهرم یه کم وقت پیش باز سعی کرد رو مخم بره که تابستون باهاش (با خواهرم اینا) همگی بریم مسافرت تایلند.هیچی هیچی نخاد 100 تومن میخاد که من این پولو برا تعویض ماشینم کنار گذاشتم کل پس اندازمه و از طرفی تو این 30 سال عمرم مسافرت نهایت تا کیش رفتم.همش سرکوفت میزنه که بااین سن هیچ لذتی از دنیا نبردی و هیچ جارو ندیدی و درواقع مغزت رشد نکرده...اون خودشو میبینه که نمایشگاه ماشین خارجی داره و دست کم تو هر ماشین 500 میلیون میخوره...آخه چه به منی که یه کارمند معمولیم و حقوقم کفاف اجاره خونه و بنزین و استهلاک ماشینمو نمیده...هوف چقدر مغزم خستس.از همه چی...منی که هرروز از اینستا چیز سفارش میدادم الان چند ماهه هیچی برا خودم نتونستم بخرم چون پول پیش خونم زیاد بود...دلم خرید میخاد.مسافرت میخاد.اصلا یه پول قلمبه میخام...که روزمرگی هامو باهاش بگذرونم حالا مسافرت خارج پیش کش...سالهاست تمام هزینه هام با خودمه و این دردآوره برام...دلم میخاست فقط هزار تومن خانوادم بهم کمک میکردن....ولی دریغ!