؛

گذشته و آینده!

افسردگی

یه موقع هایی یه افسردگیه بدی سراغم میاد...

جوری که اگه کسی زنگم بزنه مثه الآن فقط گوش میدم...بیزار میشم از همه چی...اول از همه از زنده بودن....وقتی یه چیزی نمیشه لجم میگیره...و هربار با جمله ی:به زیردستات نگاه کن، روبه رو میشم که اصلا روم اثر نداره...

اعتمادا از بین رفته...خیلی بد شدن آدما...میخاد خودی باشه میخاد غریبه،تا براشون صرف نداشته باشی کاریو برات انجام نمیدن...خوده همین شوهر خواهرم...اگه بخاد میتونه ولی نمیکنه بااینکه پولم دستشه ولی حاضر نیست برام ماشینمو عوض کنه بااینکه نمایشگاه داره و دستش بازه...خودم میدونم پشت پرده چه خبره ولی از طرفی میگم ازش بگیرم و تو بانک بذارم یا دست خودم باشه چه فایده...دست خودم باشه ممکنه براش نقشه بکشم و تو بانک باشه میخان دو قرون سود بدن...

جداً چرا هرکسی فقط به فکر سود و منفعت خودشه؟کاش منم مرد داشتم...برام همه کاری میکرد که نخام به کسی رو بزنم....نخام به کسی کارامو بگم

صبح باز فکرم رفت سمت دعابین و اینجور چیزا ولی بعدش به خودم گفتم ولش کن این چند صباح دیگشم بره.یهو میبینی یه نفر بی خاصیت میاد تو زندگیت و بدتر از این میشه زندگیم.شوهر میخای چیکار و باهمین جملات خودم قانع کردم....

الان ساعت 12:15 هست و باز مودم رفت سمت افسردگی و سرخوردگی نسبت به آدما و همه چی...چقدر بده آدم ندونه چی میخاد.هم یکیو کناره خودم میخام (برا رفع مشکلاتم) هم نمیخام(برا پابرجابودن نسبی آرامشم)...

راستش بیشتر از تعویض ماشین دلم بچه میخاد،یه بچه از جنس خودم که بهس عشق و محبت بدم ولی خودمو سرگرم ماشین کردم که از فکرش در بیام و کمتر غصه بخورم

لعنت به تنها زندگی کردن که همه فکرمیکنن من دارم عشق و حال میکنم.

هرروز تو دیوار میگردم و بااینکه میدونم چیز به درد بخوری پیدا نمیشه و چون زنم سرم کلاه میذارن بازم میرم سراغ دیوار...

همش استرس گرون تر شدن چیزارو دارم و اینکه پیر شدم هیچ سرمایه ای ندارم...نه بچه نه خانواده نه خونه...همه داراییم همین یه ماشینه ...کاش منم دلخوشی داشتم...

برچسب‌ها: 30 سالگی
مهتا یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 12:31
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛