زندگی تازه
سلام
منم گفتم حالا که بیکارم بشینم بنویسم هرچند به خوبی و صراحت بقیه شاید نشه.دیشب تو مخم رفت که برم مسافرتای خارج.یهو به سرم زده بااینکه ترس دارم ولی بد نیست تنوع داشته باشم و از استان اصفهان بکشم بیرون.هرچند بیشتر شهرای ایرانو هم ندیدم.راستش حدود 5 ماه از وقتت و زندگیم رفت سره ماشین عوض کردن که آخر هم موفق نشدم و سرخورده شدم.انگار قراره من هرشب فقط با فکرش بخوابم و همش استرس داشته باشم.یعنی منی که هر روز خرید میکردم امسال نه تنها برای عید بلکه چندماهه هیچ خریدی نکردم چون همه فکر و ذکرم شده ماشین و پادویی.ولی دیشب شوهر خواهرم گفت ولش کن و بزن به تفریح و مسافرت ،دیدم بدم نمیگه و بهتره سبک زندگیکو عوض کنم.بعبارتی دلخوشیمو تو ماشین میدیدم ولی انگار خیلی از دنیا و زیباییاش عقب موندم.از صبح اینجا یعنی محل کارم دارم قیمت تورای مختلفو میبینم و البته یه کوچولو ترس دارم که تنهایی میخام برم.کاش منم یه پایه داشتم.حالا نه پسر، حتی دختر هم بود بیشتر خوش میگذشت...در کل تنهایی زندگی کردن و قوی بودن و به خودت تکیه کردن تو هر مرحله ای خیلی سخته....من از تنها بودن خیلی وقتا لذت میبرم ولی یموقع هاییم دلم میخاست یکیو داشتم که دوستم داشت و براش مهم بودم...