سرازیری 30 سالگی
امروز صبح که بیدار شدم برا اولین بار احساس کردم زندگیم تو سرازیری 30 سالگی افتاده...یعنی با سرعت زیادی داره سپری میشه و البته غیر قابل کنترل!
چقدر حس بدی بهم منتقل شد...همینجوری که داشتم کارامو میکردم که بیام سره کار با خودم فکرمیکردم من برا همین کار به دنیا اومدم؟که 30 سال عمرم اوج جوونیم تنها باشم و هر روزم به حرف پوچ بگذره؟نه شوهری نه بچه ای نه محبتی...فقط مثه بته خودرو کار کنم و مشکلاتمو یه نفره حل کنم؟و نفس بکشم
وای یعنی عمقی بشینم بهش فکرکنم دلم میخاد داد بزنم....گریه جوابگو نیست...روزام داره به سرعت میگذره و بقیش دیگه مهم نیست...درسته میگن وقت داری ولی بنظرم تو همون 25 تا 30 میتونستم بهترین روزارو داشته باشم نه اینکه فقط کار کار
دیشب برا چندمین بار رفتم مغازه ی مانتو فروشی و چندتا مانتو انتخاب کردم که بیشتر از رنگش قیمتش برام مهم بود،با وجود دو تا شغل هزینه هام به هم نمیخونه....بالاخره دوتاشو انتخاب کردم اوردم خونه بپوشم یکیش 1 ملیون بودو اونیکی زشت تره 780...مونده بودم فقط بخاطره پولش...
یاده خواهرم افتادم که شوهرش بعد از کلی مانتو که خودش قبل از عید رنگ و وارنگ خریده بود، براش از خارج چندتا مانتو اورده بود و جلو ماها براش تنگ کرد پشت چرخ نشست درستش کرد و اتو کرد و گفت به پول ایران میشه دونه ای 2 میلیون...و فقط خواهرم پوشیدو گفت خوب شد علی مرسی
وقتی دیشب یاد این موضوع افتادم که برا همین 1 هفته پیش بود ،بغض میخاست خفم کنه...من باید برا خودم کار کنم تا بتونم بعد از 3-4 ماه یه مانتو بخرم و هی تو قیمتش باشم و بقیه...اینا اصلاااااااا ربطی به حسودی نداره....
به سرنوشتم فکرمیکنم و قسمتم...که چقدر بدبختم...
دیشب یکی از مشتری های مژم زنگ زد و گفت برات مشتری فرستادم و کلی خوشحال شدم،200 تومنم 200 تومنه ولی بیشترش فعلا میره برا پول مواد تا کم کم پیجم بره بالا و بتونم قیمتمو استاندارد کنم...
ولی بازم خستگیش بهم میمونه تا درآمدش...
لعنت به 30 سالگی.لعنت به تنهایی.لعنت به این دنیا.لعنت به...