ترس بیخود!
سلام از یک آدم بی خواب!
دیشب فکرکنم دزد یا اجنه اومده بود تو ساختمان، حدود ساعت 3 بیدارشدم که دیدم یهو چراغ چشمی راه پله روشن شد.و من از ترس کپ کرده بودم مثه جغد نگاه میکردم کی الان میاد تو خونم...
چون دو سه شبه در از داخل با کلید بسته نمیشه فکرکنم از بس هی قفل میکنم هی باز میکنم بازیش گرفته..
یعنی یه ترس وحشتناکی اومد سراغم که کی بود که تا دید من برقارو روشن کردم ،رفت،یا اومد،نمیدونم، فقط نگاه میکردم به سقف و از ترس پتو رو بغل کرده بودم سردم شده بود و منتظره یه نفر بودم بیاد دره دهنمو بگیره...
هزاار جور فکر به سرم رسید تو یک ثانیه .آخه چرا باید چشمی روشن بشه جز اینکه یه نفر بره یا بیاد.طبقه بالاییا خواب بودن مطمینم هیچ صدایی نبود.
نوشتنش راحته ،فقط باید تو اون موقعیت قرار بگیری که بفهمی چی میگم...حتی دستم یاری نمیکرد گوشیمو بردارم و شماره بگیرم...حالا بالفرض میخاستم شماره بگیرم،شماره کیو بگیرم؟هیچکسو ندارم بخام بهش زنگ بزنم....
حتی استرس همون صابخونمو داشتم که نکنه کلید داره و کلید میندازه میاد داخل، همه جور فکر و استرسی به خودم وارد کردم...خیلی شب بدی بود.تا دو سه ساعت خوابم نبرد و 6 هرچی گوشیم آلارم داد بیدار نشدم...و صبحش یخ زده بودم از ترسی که تو بدنم مونده بود...بالآخره بدو بدو حاضر شدم اومدم سره کار...خداروشکر الان خوابم نمیاد.عجیبه.ولی میخام عصر برم یه سری وسیلمو بردارمو برم خونه مامانم...فعلا تا دو سه شب خونم نمیتونم بخوابم ...ممکنه واقعا چیزی باشه...
تا بعد که برم قفل درو درست کنم...