؛

گذشته و آینده!

یه آدم مهربون!

دیشب بعد از چند سال سوپرایز شدم...

یه نفر که فقط یک بار تو زندگیم دیده بودمش چند کیلومتر بخاطره من اومده بود اصفهان که منو ببینه،بدون اینکه بگه!

روزی که رفته بودم برا تعویض پلاک پسری رو دیدم که بین اینهمه آدم نظرمو جلب کرد...یه آدم تی شرت شلوار مشکی و کلاه مشکی و خیلی معمولی با چشمای عسلی...همینجوری داشتم تو تعویض پلاک غر میزدم که چرا مفاصاحساب رو فروشنده پرداخت نکرده و من باید بعد از 4 ماه پرداخت کنم که دیدم این آقا داره نگاه میکنه.تعویض پلاک فوق العاده شلوغ ، هزار مدل آدم میرفت و میومد و خب شاید چندین آدم بی دلیل یا با دلیل نگاه میکردن ، مهم نبود و من کاره خودمو انجام میدادم....اما خودم نگاهم رفت سمت این آقا.چراشو نمیدونم.

یه پسر کچل سفید پوست، از این پسرایی که سر بدون مو خییلی بهشون میاد و جنتلمنه.وای من خودم از آدمای کچل خیلی خوشم نمیاد، یه سری قیافه ها اصلاً چه کچل چه با مو به دل نمیشه و هیچ جذابیتی نداره ولی این فرد منو یاده محمد انداخت

از 7 صبح رفته بودم و باید تا ساعت 12-1 میموندم .صد بار رفتم تو اداری و اومدم تو ماشین که نوبتم بشه ...که این آقا صبح پلاک گرفت رفت و همینجوری تو دلم میگفتم دنیا همونقدر که بزرگه همونقدر هم کوچیکه و من امیدوارم یک باره دیگه یه روزی ببینمش... نمیدونم چرا ولی ناخداگاه اینو تو دلم گفتم که یعنی میشه من یک بار دیگه مثلاً ببینمش.

من صبح دیده بودمش و طرفای ظهر ، حدود ساعت 12:30 اینا، همینجوری تو ماشین لم داده بودم یهو بی دلیل پیاده شدم هوا بخورم دیدم خیلی دور تر وایساده.مرکز تعویض پلاک به اون بزرگی یکی نیست به من بگه تو چجوری دیدیش

خلاصه کیفمو برداشتم رفتم سمت اداری بپرسم هنوز نوبتم نشده و به این بهانه اون رو هم ببینمش؛

دیدم اومد جلو و پرسید چیزی شده که تا الآن وایسادین؛من رفتم و همچنان تو فکر بودم و گفتم بذار باز برگردم ، یا این خانم رفته یا هنوز هست و میتونم ببینمش

براش توضیح دادم که دارن پلاکمو میسازن و زمان میبره.شمارشو رو یه کاغذ نوشت داد و گفت کمکی باشه من براتون انجام بدم و رفت.

خب من کی تو عمرم شماره از کسی گرفتم تو خیابون اونم رو کاغذ بنویسه بده .کارای عهد دقیانوس.

یکی دو ساعت گذشت، دلو زدم به دریا و با شماره اصلیم زنگش زدم!!!!میخاستم با شماره پیج کاریم زنگش بزنم گفتم ولش کن اونو که اصلا جواب نمیدم بذار با خط اصلیم پیام بدم...هیچوقت با شماره اصلیم به کسی زنگ نزدم.

یکی دو روز خیلی سنگین و مودبانه صحبت کردیم تو طول روز و تازه فهمیدم اسمش حسین هست و شغلش چیه ویه کم هم از گذشتش و همکاراش و نظر و عقایدش گفت. اون دو روز هم دیر جواب میدادم و سعی میکردم اول اون زنگ بزنه.صبح بخیر و از اینا بچه بازیا هم نکردم که خودش هرموقع خاست زنگ بزنه و اگه چیزی خاست بگه.درواقع میخاستم خیلی هم فکرنکنه هولی چیزیم...تا شماره داده زنگش زدم و سره راه افتادم.

تا دیروز...دیروز پیام داد سره کاری؟جواب ندادم ،جواب ندادم رفتم خونه پا تی وی قشنگ فیلم عشق ممنوعو تکرارشو دیدم تموم شد دیدم باز پیام داد نرفتی خونه؟زنگش زدم گفتم چرا خونم شما کجایی .یهو گفت من اصفهانم حدود ساعت 2 اینا راه افتادم اومدم الآن اینجام...تعجب کردم فکرکردم داره شوخی میکنه چون هیچ حرفی نبود که بخاد بیاد...

حاضر شدم رفتم بیرون ببینمش دیدم واااای برام یه گل بونسای خیلیییی شیک با یه عالمههههه هله هوله نزدیک 3-4 ملیون خریده که کل ماشینش پر از اینابود نزدیک 1 تومنش فقط انرژی زا بود...گلدون گلش تو شیشه بود و اینقدر خوشکل و باکلاس بود که برا اولین بار حس کردم تااینحد یکی تونسته سوپرایزم کنه....انتظار داشتم مثلاً دسته گلی چیزی بخره یا یه شاخه گل.چیزی که مثلاً ممکن بود کسی برام بخره در همین حد تصور بود.

بعدش رفتیم یه کم نشستیم و حرف زدیم... و خاست بیشتر همو بشناسیم و در نهایت تصمیم جدی بگیریم نه اینکه دوست بمونیم...رفتاراشو زیر نظر داشتم ببینم ازیناییه که بخاد احساس نزدیکی کنه،نمیدونم،مثلاً دستمو بگیره و حرفای جنسی بزنه یا کاری خلاف عرف جلسه اول انجام بده که دیدم نه.حدأقل برا جلسه اول کارشو بلد بود.

خیلی هارو دیدم چه بعنوان رفاقت چه بحث ازدواجی ، که تو همون جلسه اول قرار هولن.یا حرفای سکسی میزنن یا میخان یه چیزیو کشف کنن یا میخان خودشون به آدما نزدیک کنن...ولی اینجوری نبود.خیلی مهربون و صادق بود.از خانوادش و شرایطش گفت...از اینکه بچه داداششو نگه میداشته یه ماه و بلده پوشک ببنده و شیرخشک درست کنه...خب همین حرفای به ظاهر مسخره ، برا منی که عشق زندگی دارم حرفای جالبی بود که حس کردم اهل زندگیه و نیومده یه حال و هوایی عوض کنه و بره...مخصوصا با توجه به بعد مسافت که از همدیگه داریم.از شغلم و خونم اینا گفتم و گفتم خونم احدی نرفته و بیاد که فکرکنی تو هم الآن میتونی بیای.مسقیم و غیر مستقیم بهش فهموندم که الآنی که من مستقلم به این معنی نیست که فکرش جای دیگه بره و میتونه خونم بیاد.

اینقدر حرف زدیم که شد ساعت 11 شب،هوا هم خیلی خنک شده بود...بعد از حرفامون منو رسوند دم خونه مامانم و گلدونو به زور بهم داد و هرچی اصرار کردم که من بقیه چیزارو نمیبرم و اصلا چرا خریدی اینارو که بی فایده بود و به زور برام اورد...قشنگ پشت اون گلدون شیشه ای بزرگ گم شده بودم سره کوچه مامانم فکرمیکردن من اومدن مراسمی چیزی و اینم بعنوان سر خونه نویی آوردم....و بعدشم رفت.تقریبا دو ساعت بعدش پیام داده بود که من رسیدم و منم که خواب بودم اون لحظه.

الآنم پیام تشکر بهش دادم دیدم بیشعوریه بخام حتی پیامم بهش ندم.

برچسب‌ها: روزمرگی هام
مهتا یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۲ 12:22
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛