؛

گذشته و آینده!

تنوع طلب!

حس شرمندگی دارم...

یه حسی که فقط خودم میفهممش و این (منم) که بابتش شرمندم، نه بقیه!

یادمه یکی دو نفر تو زندگیم بهم گفتن تنوع طلب!

هربار براشون یه توجیه داشتم.هربار به حرفشون پوزخند میزدم و میگفتم حالا خودمو بدبخت میکردم خوب بود؟یا مثلا میگفتم این اسمش تنوع طلبی نیست!

مثلاً وقتی یه نفر بهم گفت اینهمه خاستگار داشتی و هربار بایکی به نیت ازدواج بودی چرا نشد؟بهش جواب دادم چون من باهاشون چند روزی یا چند ماهی حرف میزنم که بشناسمشون و قطعا اگه دختره سرخوشی بودم زنشون میشدم و خب تا الآن باید چند تا شوهر میکردم یا هرروز تو راه دادگاه بودم.مگه دوره ی شناخت اینقدری نباید باشه که همه چیز طرف مقابلو بهش پی ببری؟صرفاً یکی خوشکله یا پولداره یا خانوادش خوبه یا ...که آدم نمیتونه به همون اکتفا کنه.و این شمایید که این جریان رو اسمشو میذارید تنوع طلبی!من واقع بینم و حتما نباید به ازدواج ختم بشه.وقتی یکی دو بار با طرف میرم بیرون یا حرف میزنم و میفهمم با درک من متفاوته و نمیتونم درکش کنم (همون بحث تفاهم) خب چرا ازدواج کنم و یک عمر نتونم کاریش کنم؟وقتی قدرت تحمل اختلاف هارو ندارم و شعار میدم که آره میفهمم و درک میکنم درصورتی که درک نمیکنم،چرا بخام اون بنده خدارو هم بدبخت کنم؟

و خلاصه که اینجوری با این جملات خودم و اونارو قانع میکردم.و درجواب بهم میگفتن اینکه نمیشه، هیچکس کامل نیست حتی خوده تو. و آدما پکیجی از حسن و عیب هستن.نه فقط حسن!

وگذشت و گذشت تا به الآن...

الآن واقعاً دارم به حرفشون میرسم که مهتا تو خیلی تنوع طلبی!!!!

تو دنبال چی هستی؟اینکه باهاشون میری و میای و بعد یهو میذاریشون کنار و با یه نه تمومش میکنی.

و این خیلی بده...چرا احساس آدما برام مهم نیست.

یکی که همین اخیراً هم اصرار داشت زنش بشم پیشنهاد یه لاماری(چون عاشق لاماریم) و خونه بهم داد ، که میریم به نامت میزنم بعد جواب بله بده.پشت قبالت باشه جدای از مهریت فقط به من بله بده...بااینکه من چهره ی واقعی خودمو بهش نشون داده بودم نمیدونم چرا اینهمه اصرار میکرد که بذار با خانواده بیایم و تو اگه عشق لاماری داری من میخرم به نامت میزنم از دار دنیا هم یه خونه دارم اونم میریم به نامت میزنم فقط زن من شو و تمومش کن و نگرد اینقدر....و درنهایت جواب من نه بود.

با همه مدل آدم گشتم...و الآن که به خودم رجوع میکنم به بیشعوری خودم پی میبرم که چرا نمیتونم ثبات داشته باشم و یک نفرو که 4 تا اصل اساسی زندگی رو داره تو وجودش ، انتخاب کنم و بقولی برگزینمش ( الکی استکیر خنده گذاشتم برا کلمه برگزینمش )، واقعیتش خیلی ناراحتم و از دست خودم خیلی شاکیم....

چند روز پیش تو محل کارم از همه پرسنل آزمون تست IQ گرفتن و من 93 درصد شدم و مثلا نابغه ، اکثریت بین 40 تا 60 بودن...پس چرا تو زندگی شخصی خودم .....آره؟ موندم.برا ساختن یه زندگی معمولی اینقدر مرددم و حاضرم اینهمه سختی بکشم و یک تنه همه چیو هندل کنم...من EQ پایینی دارم و براهمین تو زندگی شخصیم دست و پا میزنم و فقط سرمیکنم و ترس از تغییر دارم...و اون IQ بالا به هیچ دردیم نخورد.

واقعاً نمیدونم آدمایی که به پست من میخورن با من همخونی ندارن یا من زیادی آب و تابش میدم و تو آدما میگردم...چرا من همه چیو باهم میخام...اون نفری که گفت خونه و ماشین به نامت میزنم قیافه اصلا نداشت و پیر میخورد. و اونی که پول نداره باز یه مورد دیگه داره...دو سه روز که باهاشون راجع به اهداف ازدواج و آینده و اینا حرف میزنم زیر دلم میزنن و خستم میکنن.بااینکه شاید اصلاً مشکل حادی ندارن و آدم حسابین...

چرا من باید تنوع طلب باشم...چراااااا.چرا مثه آدم نیستم...اصلا چرا یکبار که میگم دیگه نمیخام ازدواج کنم باز یکی تا خاستگاری کرد میخام زیرو بندشو بفهمم؟

از طرفی فکرمیکنم روتین زندگیم خوبه و از یه طرف وقتی وسط برج میشه و میبینم یه نفره نمیتونم خرج خونه و ماشین و خودمو بدم به فکر ازدواج میوفتم...چرا من با وجود دو تا شغل نمیتونم از پس هزینه های زندگیم بربیام...

اصلاً من عاشق بچم ....عصرا اکثراً میرم پارک و بچه هارو تماشا میکنم و تودلم میگم کاش از آسمون برا من یه بچه میومد که دلخوشیم میشد...همین فکرا به سرم میزنه که ازدواج کنم و در آخر دل آدمارو میشکنم...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲ 13:38
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛