خوب نبود!
دیروز بعد از محل کارم رفتم بدو بدو خونه و داشتم حاضر میشدم که یهو گفتم پیامش بدم ازش بپرسم میاد دنبالم؟که گفت میشه با ماشین شما بریم من ماشینم پرایده و برازنده شما نیست!برازنده؟خب منم چند سال پراید داشتم مگه پراید چشه.فکرکنم خودش با ماشینش موذب بود.خلاصه رفتم بنزین زدم و رفتم دنبال آقا و در همین حین زیر لب به خودم لعن و لعب میفرستادم که چرا اصلاً ازش پرسیدم، بمنچه که برم دنبالش از الآن این روها رو دارم میدم و اینجور حرفا.که سرم درد گرفت و به رو خودم نیوردم و با دو تا لیموناد خنک رفتم آقارو سوار کردم چون تقریبا ساعت 5 بود و خیلی گرم بود.دیدم زشته یه دونه بخرم خودم تشنم بود وبرااونم خریدم که نمیدونم کارم اشتباه بود یا نه(از نظر اینکه ممکن بود با خودش چه فکری کنه).
با روی باز سوارش کردم و کلی تشکر کرد و رفتیم حرف بزنیم که یه مقدار که عکسای خانوادش رو نشون داد و از فرهنگشون گفت رفتم تو فکر که مهتا تو میدونی نمیتونی حتی با لهجه اینا کنار بیای چه برسه به این همه جمعیت و شلوغی و اینا.بقول خودش میگفت ما خاکی هستیم ،خب منم خاکیم ،ولی یه شرایطایی رو که نمیتونم تحمل کنم.تو عکسای دست جمعی فامیلشون چند تا دختر هم بودن که بهش میومدن.بهش گفتم خب چرا اینارو نمیگیری؟دختر دایی و دخترخاله اینا، گفت چون اینا لهجه دارن.خب عزیزه من تو خودتم لهجه داری!!! میگه میخام برم خارج اینا به درد خارج رفتن نمیخوره سیسشون.و تو همه مدلی هستی تورو انتخاب کردم .اونا چاقن و اونا ال و بل .خلاصه یه کم قدم زدیم لب پل خواجو و رفتیم یه کافه رستوران که بشینیم و تقریباً تایم شام بود.من یه سالاد سزار سفارش دادم و خودش یه پیتزا که بماند با وجود اسمی که اون کافه در کرده و مثلاً لاکچریه ،داخل کاهوی سالادش سوسک بود و داخل غذای اون هم مو!!!
کلی خندیدیم و کلی حرف زدیم و تقریبا گرسنه خاستیم برگردیم.باوجود اینکه گفت عوض میکنیم ولی میدونستیم همونو دیزاینشو عوض میکنه و میاره و گفتیم نمیخایم.پولشم حساب کرد و اومدیم.برگشت برام بنزین زد و حساب کرد و هرچی تعارف پولشو کردم گفت اینحرفا چیه و تو بخاطر من ماشینتو اوردی و خب راستش اون کافه ی گرون بردن و پول بنزینو فقط میخاستم امتحانش کنم که ببینم پول خرج کن هست یا نه خسیسه (از عمد خودم 10 لیتر بنزین زدم که ببینه بنزین نداره ماشین و عکس العملشو بفهمم).دیدم خسیس نیست خداروشکر.توی راه همچنان من تو فکر بودم و هر چی بالانس کردم دیدم نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم و نمیتونم دوسش داشته باشم و این موضوع مهمیه...فکرمیکنم هرچقدر هم که بگذره بازم دوسش نخواهم داشت.درسته اخلاقیات خیلی مثبتی هم داره.ولی خودشم حتی پرسید که مهتا میتونی منو کنار خودت تصور کنی که هرچی فکرکردم دیدم نمیشه،جوابشو ندادم و تفره رفتم....من درکنار این شخص بااینکه بهم مهربونی کنه افسرده میشم...
درمورد بحث قلیون لب آب هم میگفت مشکلی ندارم تو بکش فقط من نمیکشم که باز هم جای شکر داشت.نکشیدم ولی میخاستم مطمین بشم چه رفتاری نشون ،یا خط قرمزشه، دیدم نه عادی گفت تو هرموقع خاستی چه سیگار چه قلیون بکش!سیگاری نیستم ولی جالب بود که آوانس میداد بهم!که مهتا هرکاری که حالتو خوب میکنه انجام بده...
شب هم رسوندمش و وقتی اومدم خونه باز کلی تشکر کرد و گفت یک هفته فکراتو کن و جمع کنیم سفرشو.که خب همون دیشب یهو نمیتونستم بگم نه.گذاشتم امروز فردا کم کم بهش بگم که فکرامو کردم و نمیشه.نه اونو بدبخت کنم نه خودمو.حرف یک عمره برحسب نیاز و فرار و هزار تادلیل نباید تو یه زندگی برم و هم اونو از زندگی سیر کنم هم خودمو.شاید اگه بهم میگفت بیا دوست هم بمونیم باز هم انتخابش نمیکردم.