کار زشت!
من دیشب یه کاره زشتی کردم...
رفتم بیرون که یه سری کار انجام بدم.وخاستم تقاطع بالای خونه رو دور بزنم، از دور دید زدم وبا حس کنجکاوی دیدم ماشین محمد دم مغازش پارکه (خوشحال شدم)... و رفتم تقاطع بعدی و جلو مغازش پارک کردم.... کلی استرس داشتم که جلو چشمش پارک کرده بودم...دیدم اصلا توجهی نکرد و روشو برگردوند
...بیخیال شدم و رفتم تو مغازه موبایل فروشی که کارامو انجام بدم و دو ساعت طول کشید و فقط فکرمیکردم که چرا منو دید و زنگ نزدچرا روشو اونور کرد...چقدر این بچه سربه زیر شده و بعد از دوساعت کارم تموم شد فکرامو کردم و شدم یه مهتای شیطان
و رفتم دور زدم دیدم دم مغازش وایساده هنوز ؛مجدد وایسادم و رفتم مغازه بغلش الکی یه مشت چرت و پرت خریدم و اومدم دیدم باز روشو اونور کرد (یعنی نهایت خاری خودمو نشون دادما) دیدم این بچه زیادی مودب شده یه نقشه ی شوم دیگه به سرم زد و از عمد سوییچو بدون ریموت کردم تو در ،و صدا دزدگیر ماشین دراومد که برگشت نگاه کردو بی تفاوت روشو اونور کرد نشستم پشت فرمون و همچنان صدا دزدگیر تو خیابون که همه مغازه ها نگاه میکردن جز اونی که باید نگاه میکرد ،قطع هم نمیکردم...منم چشم دوخته بودم بهش...
که فقط نگاه کنه و ببینمش(پیرهن مردونه نوک مدادی آستین بالا زده پوشیده بود کاری که هیچوقت نمیکرد و همیشه ی خدا تی شرت جذب تنش بود)خیلی سنگین شده بود.
نهایت شل مغزیمو نشون دادم جلو مردم با صدا در اوردنم!!!خلاصه که ناامید صداشو قطع کردم بعد از 5الی 10 دقیقه رفتم و تو راه خونه زنگش زدم(دیگه ته نفهمی) زنگش زدم گفتم ماشین برا خرید میخاستم گفت نداریم
که شروع کردم به توضیح دادن که چرا یهو بی دلیل جوابشو ندادم.باورم نمیشد وقتی گفتم خیلی سربه زیر و متین شدی که اصلا حتی بهم نگاهم نمیکنی ، در دلش باز شد و گفت من چند ماه از غصه ی تو و فکر تو نابود شدم و الآن یاد گرفتم که نبینمت و فکرکنم هرگز ندیده بودمت و شروع کرد به بدیهایی که بهش کردم ، راست میگه یه بار فکرکن من چقدر بیشعور بودم که خاستم برم یه شهر دیگه و چند کیلومتر دنبالم اومد با ماشین خودش و تو ترافیک پیچوندمش که بیخیالم بشه و بره براهمیشه...و بعدش که صدها زنگ میزد و تو خیابون اشاره میکرد که جواب گوشیو حداقل بده صحبت کنیم راجعبش و من میدیدم گوشی داره زنگ میخوره جوابشو نمیدادم و تصمیمم قطعی بود که تموم بشه...الآن تازه فهمیدم حماقت میکردم و اختلاف سن 10 سال یا حتی بیشتر مهم نیست، مهم این بود که دوسم داشت،از ته دل دوسم داشت و مرد بود،هیچموقع نامردی بهم نکرد....درنهایت بهش گفتم فقط زنگت زدم بهت بگم وقتی نیستی چقدر همه چی بده.نه کسی هست از لحاظ مالی کمکم کنه ،نه روحی و هیچ چیز دیگه ای ،هیچ ساپورتی نمیشم و هیچکس دیگه هم مثل تو نخواهد بود دیگه....و در تمام طول مدت مکالمه از من مینالید و کارامو تو چشمم زد که حقم داشت.و اینجوری بود که من برا اولین بار خودمو جلو یه مرد کوچیک کردم و کارایی کردم که نباید میکردم و عقلم هرگز حکم نمیکرد و برحسب دلم انجامش دادم...دیگه هم امروز زنگ نزد!خیلی شیک و مجلسی تصمیمشو گرفته که منو نادیده بگیره از این به بعد.
باز اگه احیاناً زنگ زد میام مینویسم...![]()
جدای از بحث مالی حس میکنم دلم براش تنگ شده...
مخصوصا الآن که اینقدر خوبتر شده بود خیلی به چشمم اومد.
تو محیط کار صدها مرد هستن و تو طول روز نزدیک به 9 ساعت تقریبا باهاشون سر میکنم و هیچکدومشونو مثل محمد ندیدم...از لحاظ ذات داشتن.