؛

گذشته و آینده!

شب بد!

دیشب شب سختی بود برام،

انگار در و دیوارم حتی روم هجوم اورده بودن، دلم گرفته بود از تنهاییم،از اینکه چرا هیچکس دوسم نداره،چرا خیلی وقته که کسی برام گل نخریده،شاید آخرین گلارو پیمان برام خریده بود،یعنی بیشترین حجم گلی که گرفته بودم تو عمرم تو همون چندماه بود که پیمان بی مقدمه یا با مقدمه برام تاج و دسته گلای خوشکل میخرید...

دلم عجیب گرفته بود و آرزوی مرگ میکردم.بااینکه خونه مامانمم ولی مامانم نیست و منو فندق خونه ایم،

مامانم عصرا میره حسینیه ساعت 7:30 میاد باز 8 میره هییت تا حدود 11 شب و من تو این فاصله یا میرم بیرون میچرخم تک و تنها یا مثه دیروز که خونه میمونم افسرگی میاد سراغم که تو این سن بهر چی نفس میکشم و زندم.

تمام دلخوشی دخترم فندقه.درواقع تمام وابستگیم به این دنیا همین پرندست که برام بی نهایت ارزش مادی معنوی داره...

و قسمت بد ماجرا اینه که همش تو اینستا چرخیدم و فقط پستای زوجها اومد و پارتنرا که چقدر همو دوس دارن،همش هم شو نیست بعضی ها واقعا برای همدیگه ارزش قایلن و عاشق همدیگن.

اما چرا کسی عاشق من نشد،اینقدر نخواستنی و بدم؟

یادم نمیاد آخرین بار کی هییت رفتم و اصلا شبای محرم بیرون رفتم فکرکنم دبیرستانی اینا بودم الان حدود 15 ساله تا صدا هییت میاد من کز میکنم گوشه خونه برعکس اکثریت که میرن بیرون که تازه یکیو پیدا کنن یا رلشونو ببینن و هزارتا داستان دیگه..من خونه رو ترجیح میدم.

شاید عقب موندم.وگرنه هم از تنهایی نمینالیدم هم از آدما فراری باشم و فقط بگم چرا هیچکس نیومد چرا هیچکس منو نخاست...خودمم تو جمعی که خیلی زن و مرد باشه دووم نمیارم و چون میدونم به چه نیتی میان و تهش چیزی نیست نمیرم.

امیدوارم یه روزی هم یکی پیدا بشه عاشق من بشه،جبران همه رو برام بکنه....

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا دوشنبه یکم تیر ۱۴۰۵ 7:40
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛