؛

گذشته و آینده!

دلم گرفته

دلم خیلی گرفته...

یخورده که به عکس موتورا نگاه میکنم خیلی چیزا برام تداعی میشه...

مثلا من آخرین باری که خانوادم برام لباس خریدن رو یادم نمیاد...

خیلی بچه بودم قشنگ یادمه پنجم دبستان بودم که 3 ماه تابستون رو میرفتم کمک شاگرد یه مانتوفروشی ،شاگرد داشت منم بعنوان نخودی میرفتم و کار میکردم و بهم دستمزد میدادن،اونموقع مثلا خیلی ادم بزرگی بودم داشتم میرفتم اول راهنمایی احساس قدرت و بزرگی میکردم،از بچگی سرزبون داشتم و از همون بچگی نفهم بودم که اینجوری بار اومدم و به همون روال بزرگ شدم...این حس روپای خودم بودن، روم موند تاهمین الان که 30 و اندی سالمه.

هیچموقع کسی دم مدرسه دنبالم نمیومد،هیچموقع جلسه اولیا مربیان مامان بابام نمیومدن...هیچموقع نمیدونستن کلاس چندمم.

هرموقع یه نفر ازشون میپرسید بچت کلاس چندمه همیشه 2-3 سال کمتر میگفتن چون اصلا مهم نبود براشون.نه من نه بقیه خواهربرادرام تو بچگی(داداشام بزرگ که شدن حساب فرق کرد،دیگه ما دخترا رو ندیدن و جونشون بود و 3تا پسر و 3 تا عروس،مخصوصا عروس ها)چون مامانم بشدت پسردوسته...

پسراشو کمک مالی میکنه که کمکه منی که 10-15 ساله خرجمو جدا میدم نمیکنه...

از بچگی کار کردم تا تونستم یه گوشی بخرم براخودم،حالا گوشی به کنار،پول یه جامدادی که آرزوم بود رو عیدی هامو جمع میکردم تا میتونستم بخرم...

الانکه بک میزنم دلم خیلی برا خودم میسوزه،نشستم دارم اشک میریزم...به حال بدبختیای خودم...

یه موقع هایی تو ماشینم باخودم میگم الآن همه میگن خوشبحالش شاسی بلند داره ،حتما یا باباش براش خریده یا مهریست،ولی من هر هزار تومنشو براش درد کشیدم،تو سن 30 سالگی شروع کردم چک بکشم بدون پشتوانه،فقط امید به این داشتم که دارم سره کار میرم و باااااید کار کنم...فقط کار و کار و کار...

اینکه من آرزوی داشتنه یه موتور رو دارم طبیعیه ولی اینکه هربار چه موتور چه هرچیزی که خریدم رو خودم برا خودم خریدم عذابم میده،چرا من کسیو نداشتم برام بخره،چرا هیچکس دوسم نداشت که مراقبم باشه...

صبحا که بیدار میشم کف پام درد میکنه ،کمرم درد میکنه و میزنه تو انگشتای پام،تاکی میتونم کار کنم و چیزایی که میخام رو بخرم...

چرا برای هرچیز کوچیک و بزرگی مثه همون لباس ،باید اذیت بشم تا خودم برا خودم بخرم...چرا یکبار مامانم یه تی شرت یا یه شال نخرید برام که منم بفهمم مادری دارم...چرا همش دلسوزیا از سمت من بوده.چرا من زورم به این زندگی نمیرسه...

الان باید حسرت موتور رو بخورم،

آرزوهام بزرگ و جیبم خالی...

برچسب‌ها: تنهایی
مهتا یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ 10:0
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛