زندگی نکبت بار!
سلامممم
بعداز حدود یکسال من دوباره برگشتم...
بعد از ازدست دادنه بابام،تعویض ماشینم،اعتماد کردن به یه آدم آشغال و افتادن تو یه شغل دیگه و سروکله زدن با یه مدیر عوضی، من برگشتم...
اینبار هم مینویسم ولی مهتای قبل نیستم...وقتی بک میزنم و زندگی قبلمو میبینم، از ته دل برای همون روزای بظاهر بدم دلتتنگ میشم...
اون روزها و اونسال نهایت ناراحتیم شغلم بود و قضیه پیمان و تنهاییام.الان هریک روز از سنم که گذشت درسایی رو روزگار بهم داد که میگم صدرحمت به اون دوران.
همچنان مجرد،مستقل و یه دختره نفهمه قویم که اعصابم رفته روی همین مسیله ی قوی بودنم...از رتبه ی مدیرکیفی افتادم تو یه اتاق که هیچکاری نداشته باشم و کم کم بهانه باشه برا بیرون کردنم،مدیر جدید سمتمو ازم گرفت که دیگه نیام،همچنان میام و بلند بلند میخندم و به رو خودم نمیارم تو محیط کار،ولی عصرا به کوچیکترین چیز میزنم زیر گریه...
(نمیخام وارد قضیه ی جنگ و بقیه اوضاع زندگی بشم که هممون تجربه کردیم وگرنه دردامون بیش از ایناست....)
الان بزرگترین مشکلم مدیر متولد 72 ای هست که زن و بچه داره ،جواب رد بهش دادم برا صیغه شدن و بشدت تمام تو کوک بیرون کردنمه...حدود 6ماهیه اینجام...و حدود 10 کیلو لاغر کردم؛عملا چوب شور شدم...ولی بخاطره شرایط جنگی و کار که نیست ناچارم تحمل کنم و تاجایی که میتونم دایورت کنم ...