؛

گذشته و آینده!

اخلاق بد یا شایدخوب؟!

نمیدونم این اخلاقم خوبه یا بد که تااینجا که به این سن رسیدم تونستم آدمارو راحت کنار بذارم.

راحت که میگم نه به این شکل که مینویسم، پشتش درد کشیدم ، زجه زدم ، عذاب کشیدم و درنهایت فراموش کردم...

من در اوج خواستن رها کردم...

یه سری مشکلات قابل حله ، حتی بدترین مریضی ها ممکنه قابل حل باشه ولی یه مواردی هست که تو فقط باید خودتو نجات بدی...به هرقیمتی که شده...

حتی به قیمت درد کشیدن شبانه روزت...و باختن زندگیت!

من همیشه قضاوت شدم،به اینکه آدمارو راحت کنار میذارم ولی واقعیت امر این نیست...تو بطن زندگیم و ته دلم، فراتر از این حرفا زجر کشیدم تا تونستم تمومش کنم...پیمان رو همه و همه از بیرون قضیه میگن آدم خوبیه و خوش بحالت و سفت بچسبش و وو ...خیلی به به و چه چه میکنن و این منو بیشتر میشکنه.اینکه آدما فکرمیکنن من عیب دارم و کسی نمیتونه کنارم بند بیاد.

بعد از هزار تا مشکل پیمان، تازه تو مسافرت تهران، تو همین تعطیلیا ،متوجه شدم قرص متادون مصرف میکنه! و این عمق فاجعست...

اون همه خوبی که داشت و خوبی که میکرد و میکنه دیگه هیچکدومش برام مطرح نیست حتی اگه طبق گفته خودش بتونه ترک کنه و نخوره(که نشدنیه)...خونه خواهرم که بودم روز تاسوعا عاشورا تو کیف پولش قاطی عکسای 3*4 که مثلا قایمش کرده بود قرصارو دیدم و 3 روز همچنان چون مهمون بودیم باهاش خوب رفتار کردم و موقع برگشت وقتی آروم آروم باهاش موضوع رو مطرح کردم طلبکار شد که چرا 3 روز رو مهتا خوب رفتار کردی!!!!یعنی انتظار داشت که آبروریزی میکردم و مسافرت هم به دهنش زهر میکردم...تازه فهمیدم وقتی همه چیز برام میخرید میخاسته خماری یا نعشگیشو مخفی کنه.که البته من همچنان فرق این دو رو نمیدونم

بنظرم تو هر رابطه ای اولین اشتباه شخص رو نباید بخشید که وقتی روی هم تلنبار میشه نخاد دست پیش بگیره...

آدما بیش از چیزی که ما فکرکنیم خطرناکن.و قسمت بد ماجرا اینه که من خیلی ادعام میشد و الان تو گلوم گیر کرده...همون بیشعوری و بچگی نامزد قبلیمو میتونستم شاید تحمل کنم ولی این رو هرگز.

خوبی یا بدی اخلاقم فقط و فقط اینه که هربار بعد از شکست های زندگیم خودم دست زیر پای خودم زدم و خودمو بلند کردم...غصه میخورم و درد میکشم ، شبا خوابم نمیبره و هزاااار جور حرف باید بشنوم و هزار تا راه رو باید برم و بیام و خسته میشم ولی باز هم میدونم قوی تر ادامه میدم و خودمو سرگرم میکنم...منو اینجوری بار اوردن،همون روزایی که با مدرک کارشناسیم میرفتم تو شیرینی فروشی و سرویس بهداشتی میشستم ، همون روزایی که تو فروشگاه لوازم خونگی کارتن خالی میکردم و میچیدم و هلاک میشدم، منو ذره ذره قوی کرد...و منو برا هرنوع احتمال تو زندگی آماده کرد...

الان برا خودم کار جدید پیدا میکنم چون واقعا محیط این کارخونه دیگه به درد نمیخوره بااینکه کارم راحته و لم دستم شده،ولی شغل جدید برا خودم پیدا میکنم و خودمو بالا میکشم...

امیدوارم ذره ذره پیمان رو فراموش کنم و بعده ها خلائشو احساس نکنم...

برچسب‌ها: ازدواج
مهتا شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ 13:17
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© ؛