فرصت ممنوع!
یموقع هایی دوست داشتن کافی نیست...
اینو وقتی دیروز عصر داشتم لباساهای پ رو با آرومیت هرچه تمام تر تا میزدم و جمع میکردم و اشک میریختم زیر لبم زمزمه کردم...
مهتا دوست داشتن کافی نیست...دوستش داری ولی داره بهت آسیب روانی میزنه....ادعای دوست داشتن میکنه با پول داشتنش و خرج کزدنش ولی اولویتای تورو رعایت نمیکنه...
از چیزهای خیلی خیلی ساده دروغ میگه تااااا چیز های مهم.
وهمین موضوع منو ذره ذره در عرض 3-4 ماه خورد...
پس دوستم نداشت، پس تمام اشکایی که میریخت و حتی یکبار دستشو با ذغال سوزوند که دیگه دروغ نگه و جای زخمشو که میبینه یادش بیاد که داشته منو از دست میداده هم اثر نکرد و همش بازی بود.دوستم نداشته.
درواقع اومد با زندگی من بازی کرد...
حتی وقتی دیروز باز هم یه موضوع برام روشن شد و دستش رو شد برگشت گفت من اینهمه خرج میکنم...یعنی همونموقع بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده...من اینهمه خرج میکنم...پس مهتا تو نباید عیب های منو دیگه ببینی...من اشک که نه باید خون گریه کنم با انتخابم...
تمام جملاتی که مینویسم حرفاییه که تو مغزم مرور میشه و منو داره نابود میکنه...دیشب از خونم بیرون زدم و کتابامو برداشتم اومدم خونه مامانم...تمام وسایلشو چه برقی چه غیر برقی و کلا همه چیشو مرتب پشت در گذاشتم که یموقعی برم و بدم آژانس براش ببره ، حلقه ی دستم ، طلاهایی که برام خریده بود ، عابربانکش که دستم بود و کلا هیچیزیشو نگه نداشتم.
تو شب صدبار بیدار شدم و فکرکردم ، صبح باز هم مثل وقتایی که اتفاقی نیوفتاده به خودم رسیدم و تو کوچه قدم های محکمی برداشتم و تو دلم گفتم اینم قویت میکنه مهتا ، نباید از پا دربیای ...با هر قدم بغضم میخاست بترکه و قورتش میدادم...
ما زنها دردایی رو تو طول زندگیمون میچشیم که اگه یه مرد اونو تجربه کنه یا معتاد میشه یا عمیقامیشکنه...ولی ما زنها بارها و بارها زمین میخوریم و سری بعد محکم تر بلند میشیم...
دلم برا پ خیلی خیلی تنگ شده و میشه،هنوز 24 ساعت هم نشده ، دقیق پریشب بود که رفتیم برا خودم و خودش کلی خرید کرد و لباس گرفت ، بمیرم لباس محرمی برام خرید و دیگه قرار نیست من یا خودش اون لباسارو براهم بپوشیم...حتی همین دیروز عصر از کارخونه بهم گوشت داده بودن و نشست واکند و خورد کرد و یه مقدارشو گذاشت که با گوشت هاشی بخره چرخ کنه و میگفت برات خودم قیمه و قرمه میپزم... ولی نشد...سرنوشت در عرض چند ساعت جوری ورقتو برمیگردونه و بازیت میده که چند ساعت قبلتو یادت میره...
یه جا خوندم نوشته بود : دلتنگی عین شمع میمونه ، ذره ذره آبت میکنه و یموقعیم میبینی دیگه نیستی، ذره ذره میخورتت...
من از الان دلم برا مهربونیاش و صبوریاش تنگ شده ولی زندگی کردن کنارش برا یک عمر با دروغ ، نشدنیه.که کاش میشد.
نمیدونم قراره بعد چی پیش بیاد ولی امیدوارم بتونم از این مرحله از زندگیم رد بشم چون این دیگه دوستی و رفاقت نبود و کل آیندمو تحت الشعاع میذاره،به قیمت اینکه من مطلقه میشم و شاید دیگه روم نشه بیام سره کار...همه ی علامت سوالای همکارام شروع میشه که چی شد که در عرض 3 ماه جدا شد اینکه شوهرش همش میومد دم شرکت و براش هایپ جلو کولر ماشین میگرفت که خنک بشه و زنش بخوره ، اینکه صبح به صبح شوهرش براش کله پاچه و کلی شکلات خارجی و انواع آبمیوه هارو میخرید و میداد انتظامات که بدید خانمم، اینکه تا میگفت سرم شوهرش براش قرص میخرید میورد میداد میرفت...ووو هزاران کار دیگه که هم منو تو چشم کرد هم خودشو و الان با شنیدم طلاق من به شدت خوشحال میشن و به ریشم میخندن...الان نه ، ولی چند روز یا چند ماه دیگه میفهمن و من نمیتونم به این آرومی اینجا پشت سیستمم بشینم و باید شاهد دره گوشی و میز گرداشون باشم...کاش میمردم...کاش با پ جفتمون میمردیم...