درهم!
افتادم تو امتحانام و بکوب دارم درس میخونم حالا چه وقتی سره کارم مثه الآن چه تایمی که خونه هستم...دوتا از امتحانامو دادم و خوب بود ولی یه چیزی که دو ترم داره اذیتم میکنه اینه که همکلاسیایی که تو طول ترم اینقدر باهم مچ بودیم و همه جوره باهم بودیم موقعی که میبینن من برا امتحان خیلی میخونم کلا با من لج میوفتن درست عین بچه ها.ما همیشه باهمدیگه بین کلاسا میپیچوندیم میرفتیم شهربازی ،قهوه خونه، کافه های جور واجور و خرید ، ولی موقع امتحان که میشه ناراحت میشن که چرا من میخونم و تو امتحانام بالاترین نمره رو میارم بینشون و اونا نمیخونن،بعد از امتحان وقتی متوجه میشن که درست نوشتم وقتی منتظرشون میمونم که بریم سفره خونه ای جایی نمیان و میشینن مثه بچه ها صف غیبت میذارن.مهد کودکی هاهم اینجوری نیستن .
یموقع هایی همینجوری که دارم آشپزی میکنم کتاب و جزوم کنار گازه و دارم درس میخونم ، بقول پ میگه مهتا تو هم بعبارتی شوهرداری میکنی، هرروز کاره خونه و تمیزکاری داری ،هم سره کار میری هم درس میخونی هم حواست به خانوادت و مشکلاتشونه . اونوقت اینا خیلیاشون سره کار نمیرن و مجردن ولی بازیگوشن و نمیشینن بخونن و از تو ناراحت میشن،بیخیالشون شو، راستم میگه بشینم غصه بخورم که چرا اینجوری رفتار میکنن.خلم واقعا.
روز پنجشنبه حقوقمو زدن و خداروشکر از روزی که پ اومده تو زندگیم حقوقم پس انداز میشه و دیگه ناراحت کرایه خونم و خرج و برجم نیستم،هر مغازه ای رفتم بدون اینکه استرس داشته باشم اگه چیزی چشممو بگیره میخرم...البته اگه ضروریم باشه یا به اصراره خودش باشه یعنی دیگه نگران پولش نیستم.
با همکارم حرف میزدم و مینالیدم همکارم میگه بذار بخره و بهش گیر نده ولی همین ولخرجی زیاد از حد هم آدمو عاصی میکنه و پول تو آب ریزیه، خب باید بیخیال بشم و بذارم همونجوری که بار اومده باشه و محدودش نکنم.یکی دوبار کارتشو گرفتم که مدیریت کنم و دیدم بدتر شد که بهتر نشد با گوشی جابجا میکرد و همچنان ولخرجیاش سره جاش بود ،یه نمونش با آب معدنی ماشین میشوره ، وقتی لیست خرید بهش میدم هرچیزی که احتیاج نیست رو چند تا چند تا میخره و آدمو کلافه میکنه و همش میگه اینکه اینقدرا نشد و اینکه فلان قیمت دراومده و اصلا اهل پس انداز نیست چون با حقوق کارمندی زندگی نکرده و خبر نداره یک ماه باید بری چقدر سر خم کنی و خسته بشی برا چندرغاز.از طرفی من چون رشتم و کارم مالیه و با عدد و رقمه ناخداگاه اینجوریم که فکرهمه جارو کنم و بعد پول رو خرج کنم...
درمورد بحث جداییمون:
ما تو طول این مدت باوجود دیدن مشکلات و چالش های گذشته و حال همدیگه هیوقت نشده بهمدیگه بی احترامی کنیم یا با صدای بلند باهم حرف بزنیم ( خیلی خوبه که جفتمون حرمت سرمون میشه ) وقتی چیزی از همدیگه میبینیم خیلی وقتاش به رو خودمون نمیاریم ...و تو خودمون میشکنیم .یا خیلی آروم درموردش حرف میزنیم.وقتی به پ بخاظره مشکل بزرگش میگم جدا بشیم میگه صبر کن من خودمو ثابت میکنم...منم باید بیشعوریمو کناز بذارم و خوبیاشم ببینم...امیدوارم طبق گفته هاش مشکلاتش حل شده باشه و تو زندگی حال من تاثیر نذاره...
حالا چرا من آروم و با خونسردی باهاش حرف میزنم دلیلش اینه که حتی اگه من بخام با داد و بیداد و توهین هم حرف بزنم بازهم تاثیری نداره توی اصل قضیه و رابطه رو بیشتر خراب کردم،از هر صدبار یکبار مجدد بهش یادآوری میکنم که فلان مشکل بود و هنوز تو دل منه.و واقعا هم داره اذیتم میکنه و ناچارم سکوت کنم
نمیدونم چجوری تعریف کنم بذارم پا حساب زرنگیش و پررو بودنش تو اجتماع ، یا صبوریش و پشت گوش انداختنش که مشکلش بزرگ و بزرگتر شده ولی هرتوجیهی که بود انتظار داشتم بهم بگه قبل از اینکه خودم بفهمم و حالا برام بشه مثه یه غده...
دقیقا رو دروغ و پنهان کاری حساس بودم و همونجوریم شد.من هرررچیزی که مربوط به گذشتم بود و میدونستم رو زندگیم ممکنه تاثیر بذاره حتی اگه به ضررم بود بهش گفتم، نمونش اون خاستگارم که نامزد بودم باهاش و باید میدونست وگرنه خودش بعده ها میفهمید، یا خرید و فروشی که قبلا انجام میدادم و ...اما پ نه تنها خیلی مسایل رو به من نگفت بلکه یه سری چیزهارو دروغ گفت...